تبليغاتX
سکوت تنهایی

در شب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کو چک من دلهره ویرانی ست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم.

من به نومیدی خود معتادم

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرسخت و مشوش

و در این بام که هر لحظه دراو بیم فرو ریختم است

ابر ها همچون اندوه عزادارن

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

+ نوشته شده در ساعت 20:9 توسط tanha |

     چند سال گذشت ؟چند دهه از فصل عاشقی های پنهان ما...؟ چند سده از تودرتوهای خیال انگیز شعرهای نگفته ای که پشت نگاه دزدیده ی ما به هوارفت ...؟چند هزاره از دل سوختن ها ی اباءو اجدادیمان  که پشت ورق های موهوم تاریخ من و تو جاماند...؟

ذهن سیال من تورا درکجاهای این همه آسمان همیشه همین رنگ جاگذاشته تاکجاها شیدایی وبی قراری وعاشقی های من زیر این آرامش  ساکت از حرکت باز می ماند وتاکجا چشم های تو که همه جای این همه آسمان همیشه همین رنگ پاشیده مرا می کشاند ؟

+ نوشته شده در ساعت 20:4 توسط tanha |

 آن گاه که من  به سوی تو آیم ،
چه باک اگر مرگ در میان ما قرار گیرد ،
چرا که تو آن را ذوب می کنی .
مرگ که از جنس زمان است ،
نمی تواند آن چه را از زمان نیست تصرف کند .
جاودانگی شقایق ها را ..
فاصله ی میان مرگ و زندگی من ،
تنها یک لبه ی کاغذ است...

 

+ نوشته شده در ساعت 19:33 توسط tanha |

ای آخرین موعود وقت رسیدن نیست؟                                                                                 

 زیباتر از هر بود وقت رسیدن نیست؟                                                                                       

در بستر تردید مرداب می مانیم ای دست هایت رود، وقت رسیدن نیست؟                                       

بر شانه مردم جای تبر خشکید روییده صد نمرود وقت رسیدن نیست؟                                           

 ای بی نهایت تو روح شفاعت تو ما تا ابد محدود وقت رسیدن نیست؟                                       

پیچیده در کوچه فریاد یک بانو در لابه لای دود وقت رسیدن نیست؟                                         

 هرچند ما سنگیم هر جمعه دلتنگیم ای آخرین موعود وقت رسیدن نیست؟

+ نوشته شده در ساعت 18:40 توسط tanha |

عشق یعنی انتظار........

عشق یعنی یک دل اشفته ی غمگین وراز.........

عشق یعنی شور و شوق..........

عشق یعنی موج نو..........

عشق یعنی یک نفس...........

عشق یعنی گرمی دستان یار...........

عشق یعنی غطر باران خورده ی خاک بهار.................

عشق یعنی یک نگاه تازه تر................

عشق یعنی مطلع صبح سپید........................

عشق یعنی خنده از اعماق دل.......................

زندگی :بازی خورشید وسایه است.........

 

ای شقایق سرخشبهای

 

بی پایان زندگیم از.زیباترین سلام را با دنیای از احساس تقدیمت می کنم.

تو باران ومن گیاهی در کویرم اگر بر من نباری بی تو می میرم.......

من از پایان عاشق می نویسم از اسرار شقایق می نویسم..........

نه از باران نه از بلبل نه از گل من از داغ شقایق می نویسم.........

+ نوشته شده در ساعت 8:34 توسط tanha |

 

غروب زندگي                                                                          

غروب عشق است و غروب عشق پايان محبت زيرا عشق از زندگي

            سرچشمه مي گيرد و محبت ازعشق. myspace layouts, myspace codes, glitter graphics

.... نکن … نذار دوباره بشکنم ...

 نذار تو اين غروب تلخ …                        از همه چي دل بکنم ...                     

 نذار صداي قدمات                 سکوتو بشکنه ...                       که اين سکوت لعنتي ...                

 قشنگترين حرف منه ...     با عاشقونه نگات ...     چشامو باروني نکن ...     واسه يه حس بي دليل ...

                 قلبمو قربوني نکن ...             نگاه سردمو ببين ...               دل از کسي نميبره ...

هيشکي واسه عاشق شدن ...          قلب يخي نميخره ...    ديگه رو خاک تن من ...   

 بذر محبت و نباش ...                                                                براي دلسپردگي ...

 تو فکر يه فرشته باش.....

اگر شب ها خوابت نمي بره به ستاره ها فكر كن اگر كم اومد به قطره هاي بارون فكر كن اگر بند اومد به

عشق من فكر كن چون نه كم مياد نه بند مياد.

+ نوشته شده در ساعت 20:26 توسط tanha |

         دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند

 

تو خوبي خوبتر از تمام فصل هاي عاشق تو مهرباني مهربانتر از نسيمي كه به وقت تنهايي هم آواز دلتنگي ام بود.توعزيزي عزيزتر از هوايي كه هر لحظه مهمان وجودم مي شود.عاشقانه مي پرستمت واي كاش هرگز پناه امن دستهايت را از وجود بي ارزشم نگيري...دوستت دارم با تمام وجودم

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن گفتي كه نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزند دل من مساله اي نيست

زندگي گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گويد دل من,عقل ناليد کجا حل شود مشکل من , مرگ خنديد در خانه ي ويرانه ي من

 هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد وكسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم

 

اگه يه روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه کن تا شادي نا اميد نشه >يه شعر هم از طرفه من داشته باش

عشق ازدوست پرسيدفرق من و تو چييه؟پاسخ دادمن با يك سلام شروع ميشوم وتو با يك نگاه.من با يك دروغ از بين ميرم و تو با مرگ

هميشه مهم تو بودي ...... اگه غروري بود براي تو بود ..... اگه احساسي بود باز هم براي تو بود و من قانع به يه نگاه تو بودم ........ نگاهي که هميشه يه چيزي شبيه غم غريب يه غروب پاييزي توش بود .. يه حس که بهم ميگفت باهات نمي مونه ..................... و حالا نمي دونم حرفات رو باور کنم يا کارات رو ........ دل به کلمات عاشقانت بسپرم يا از کاراي نامهربونت دلگير بشم . مي بيني هنوز هم تو برنده اين بازي هستي و هنوز دل ديوونه ام نمي خواد مرگ عاطفه ها رو باور کنه

سرمايه عمرآدمي يك نفس است واون يك نفس ازبراي يك هم نفس است اگرنفسي با نفسي هم نفس است اون يك نفس از براي يك عمر بس است

بدان كه بهترين آواز درزندگييمصداي تپش قلب توست.تو هميشه درذهنم وعشق تودرقلبموعطرمهرباني تو هميشه در وجودم جاري است.تك تك روزهايم را مي سوزانم تا چشمكي شوند براي شبهاي بي ستاره ات

 

 

+ نوشته شده در ساعت 18:35 توسط tanha |

 

 

چشمهایت را ببند وبا تمام وجود

از خدا بخواه که صدات کنه

        زندگی

زندگی زیباست ولی باید به آن معنا دهیم!!!؟؟؟

در تمام لحظه هایم هیچ کس خلوت تنهایم را حس نکرد

آسمان غم گرفته هیچ گاه برکه طوفانیم را حس نکرد

آنکه سامان غزلها یم از اوست

بی سروسامانیم را حس نکرد

حس نکرد و رفت و من به امید بازگشت او زنده ام؟؟

+ نوشته شده در ساعت 14:18 توسط tanha |

 

 عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند.

دوستان پیام خود را بگذارید.  

 

+ نوشته شده در ساعت 3:11 توسط tanha |

     

                          گفت که از سماع ها ، حرمت و جاه کم شود

                                       جاه ، تو را ، که عشق او ، بخت من است و یار من

                          عقل نخواهم و خرد ، آتش او مرا بس است

                                       نور رخش به نیم شب ، غره ی صبحگاه من

                             

"یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می شنوم نامکرر است..."

می خوانمت به دل٬

وقتی تو هستی ، پسرکی۱۸ ساله می شوم...

و تو هستی...

به نبودنت فکر نخواهم کرد...نه... به آن روزهای تاریک نمی اندیشم...

به خاکستر سرد گذشته ها نمی نگرم...

آتشی در درونم است... آتشی که هیزمش تویی... آخ... معشوق من ...چه بیرحمانه تو را در کنار خویش می سوزانم...  

+ نوشته شده در ساعت 10:34 توسط tanha |

حریر دل

گاهی آنقدر دنيا در نظرت زيبا و قشنگ ميشه که فکر می کنی اين خوشبختی هميشه پايدار هست.

آنقدر در اون خوشی دروغی غرق ميشی که يه وقت به خودت ميای که می بينی اون خوشبختی خيلی وقته که ازت دور شده و تو وانمود ميکردی که خوشبختی و خودتو گول می زدی و اونوقته که خوب که دقت می کنی می بينی از همون اولم اشتباه می کردی و اون يک خوشحالی زود گذر بوده که تو می خواستی اونو به زور برای هميشه پيش خودت نگه داری و نمی خواستی باور کنی که اون خوشبختی مال تو نبوده و اشتباهآ برای يک مدت کوتاه راهشو گم کرده و يه مدتی...

بعضی چيزا رو به زور نمی شه داشت .به هيچ قيمتی نمی شه بهش رسيد.

به نظر من بهترين کار اينه که هيچ وقت به هيچ قيمتی به هيچی و هيچ کس دل نبندی فقط در اين صورت هست که موقع از دست دادنشون خيلی ضربه نمی خوری.

ما برای چيزهای ناراحت کننده و همين طور چيزهای فوق العاده قشنگ اشک ميريزيم چون ميدونيم دائمی نيستن ...

+ نوشته شده در ساعت 16:46 توسط tanha |

متشکرم خدای دست و دلباز!

تو زندگی را با شعف آفریدی

بنابراین ما گاهی می خندیم

تو طبیعت را رنگارنگ آفریده ای

پس ما از زیبائی اش لذت میبریم

تو صوت الهی را در ریتم زندگی تنظیم کردی

پس ما صدای موسیقی را میشنویم

تو خردهای مارا از سوال عهده دار کردی

پس ما ابهام را درک مینماییم

تو دلسوزی را وارد قلب ما کردی

پس ما تجربه ی ایمان را داریم

         سپاسگزاریم !

+ نوشته شده در ساعت 18:1 توسط tanha |

  نمايش تصوير در وضيعت عادي

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد
است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر

عاشق شدن پس يک

گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.

    

                                  هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم
هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش

بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين
است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر

غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان
که بايد دوست بداريم کوتاهي

ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...براي آنچه از دست رفته آه
مي کشيم

                           شيشه پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
                                

                              ********************************



ميگن قلب آدما اندازه مشتشونه ولي چطوري يه دنيا مهربتني يه آسمان صداقت يه كهكشان
محبت يه دريا عشق تو قلب تو جا شده؟

 

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره،وقتی نا امید شدیبه یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی. وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تومحتاجه

 

وقتی دلت تنگ شدی وقتی چشات تر شدوقتی دیگه نبود کسی امید یا یه همنفسی بدون که اینجا هست کسی که تو واسش همه کسی

 

 

 

تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق

 

ما لحظه ها را ميگذرانديم تا به خوشبختي برسيم افسوس خوشبختي همان لحظه ها بود که ميگذرانديم

 

 
اگه تنها بودی تو تنهاییت احساس کردی که تنها بنده تنها فقط تویی ناراحت نباش چون یکی رو داری که خودش تنهاست اما هیچوقت تنهایی رو برای بنده هاش نمیخواد به اون رجوع کن میبینی که تنها نیستی
 

 

           

 

            ایستاده مردن بهتر از زانو زده زیستن است

 

                         

 

+ نوشته شده در ساعت 13:40 توسط tanha |

 هر

دوست که دم زد زه وفا دشمن شد

  

هرپاک روی که بودتر دامن شد

 

گوییند که شب آبستن واینست عجب

 

کو مرد ندید از چه آبستن شد

 

  برای تنهایی      

اي ماه غزلهاي عاشقانه ي من! سلام...

 

سلام به كسي كه مثل هيچكس نيست...مثل هيچكس!

 

و تنها كسيست كه دل به ياد او ترانه مي گويد

 

و آنچه را كه در دل مي تپد برايش واگويه مي كند

 

د فتر دل منو ورق بزن تا ببيني

 

 يه نفر هست كه دلم هميشه تو فكر اونه

 

يه نفر كه اسم اون هميشه اول دفتر شعراي منه

 

يه نفر كه هيچكس مثل اون نيست واسه من

 

يه نفر كه تا مياد مي پيچه عطر مهربونيش توي دلم

 

يه نفر كه تا ميام بهش بگم دوسِت دارم...اون ميگه:" دوست دارم"

يه نفر كه براش مي نويسم:

 

دوباره اشك هاي من... توي لحظه ي غم و غروب

 

به جان من  نرو...  ودرهاي عشق را به هم نكوب

 

 

دوباره واژه هاي من... روي د فتر دل و سكوت

 

ببين دل عاشقم را كه بيتاب نشسته رو به روت

 

 

دوباره غصه و غزل ... دوباره عشق ِ بي محل

 

دوباره درد ِ عاشقي ... دوباره بوي رازقي

 

 

دوباره ياد ِ تو را كرد ه ام ...

 

دوباره دلتنگ شد ه ام...

 

دوباره غصه از شعرم روييد...

 

دوباره دل ِ مريم ِ شعرم گرفت...

 

دوباره چشم هاي غزلم خيس اشك شد...

 

دوباره بي تو ام هنوز...

 

دوباره...

 

 

صدايم را بشنو از كوچه پس كوچه هاي تنهايي

 

منم غريبه با تمام آن ستاره هاي بالايي

 

صداي مرا كه نشسته در شعرهاي رويايي

 

مرا بخوان به ياد شعر لحظه هاي تنهايي

 

مرا كه شب هنگام روي خلوت ترين ستاره ها مي نشينم

 

 و در ياد تو سكوت مي كنم

 

 

غمي عجيب در دلم... باز جوانه مي كند

 

كسي ميان بي كسي... تو را بهانه مي كند

 

براي درد عاشقي... تو را ترانه مي كند

 

 

بي تو...

 

تنها ترين سرود ه ي غم ها منم ولي

 

زيباترين قصيد ه ي رؤيا تويي هنوز

 

خسته ترين صداي نفس ها منم ولي

 

عاشق ترين نگاه ِ آشِنا تويي هنوز

 

 

 

هميشه در تنهايي هايم به يادت شعر مي گويم...

 

همان شعري كه بي تو در آن هميشه غمگينم...هميشه بي تابم...

 

همان شعري كه بي تو براي تو مي خوانم!

 

آسمان آبي خيال من پر از ستاره هايست كه از من دورند

 

و هر چه دست دراز مي كنم دورتر مي شوند

 

تويي يك ستاره از خيال من...

 

اي خوب ِ مهربان من... تو هماني كه هميشه در رؤياهايم بود

 

اينك كه تو را در دنيايم يافته ام و با خو د به لحظه هايم آورد ه ام

 

چگونه بي تو از رؤياهايم سفر كنم؟

 

 

نمي دانستم كه آمد ن من آشفتگي خيال و پريشاني دلت را سبب مي شود

 

 كه اگر مي دانستم

 

در آسمان آرزوهايم از دور به تماشايت مي ماند م اي ماه مهربانم!

 

و در حسرتت با اشك ِعشق سر مي كرد م و به اين آرزو اميدوار مي ماند م

 

كه روزي در بهشتي كه باغ زيبايي هاي خداست بيابمت و با تو باشم

 

تو كه تنها آرزوي روزگاران ِ دنياييم بودي

 

 

نمي دانستم كه عشق با دل چه ها مي كند... و هر روز بيشتر از ديروز حسش مي كنم

 

و غم ِلحظه هايم افزونتر مي شود!

 

 كاش خداي آرزوهايمان... دل ِ تنهايمان را تنهاتر نخواهد!

 

خط به خط اين شعرهايم را با اشك برايت مي نويسم

 

و تمام اينها همان حس پاك و زيبايست كه به تو دارم و هرگز جز اين

 

از خداي احساسم نخواسته بود م...اما نمي دانم چرا غمي كه در لحظه هايم مي آيد

 

بيشتر از عشق مي شود

 

دوستت دارم از زمين تا آسمان...

 

چگونه بگويم از عشق تو حذر مي كنم؟

 

ميان اينهمه غربت نگاه تو

 

مخواه كه بگويم از تو گذر ميكنم!

 

امٌا...

 

چگونه مي توانم پريشاني دل مهربانت را تاب بياورم

 

وقتي كه آنگونه پريشاني و اينگونه دوستت دارم...

 

اگر من نيز آشفتگي ديگري از روزگارت مي شوم...تحمل ماند ن برايم سخت است

 

هر چند كه رفتن بي تابترم مي كند اما آنقدر دوستت دارم كه هر چه بگويي

 

به روي چشم خواهم پذيرفت

 

  

 

هر شب كه به باغ مهرباني خدا مي روم به ياد توام

 

وبا دستاني كه هميشه به ياد تو رو به آسمان است برايت دعا مي كنم

 

شايد لحظه اي مرغ آمين از كنار من نيز گذر كند...

 

اي الهه ي عشق!

 

تو را قسم به اين چشمان پر آب

 

به عشقم كه هست همچو مهتاب

 

به اين دل ِ بي قرار و بي تا ب

 

الهي دعايم  بكن مستجا ب

 

نكند كه اين حس عزيز و ناب

 

برود ز پيشم ، بشود در خواب

 

و اين نامه را به دست فرشته ي عشق مي سپارم و او را به شهر احساست بدرقه ميكنم

 

پشت سرش آب مي ريزم تا زود از تو برايم جواب بياورد...

 

 

 مهربانم! دوستت دارم به همان اندازه اي كه به آن بي نهايت مي گويند

 

همون خداي مهربون

 

همون خداي آرزوهامون نگهدارت

 

+ نوشته شده در ساعت 13:10 توسط tanha |

بانگاه به چشمان ت

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم

بر بلند كاج كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاك ام اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

راه ها

در برابر هر انساني، راهي قرار گرفته است، و راه هايي و باز راهي ...

و روح بزرگ راه بزرگ را پي مي گيرد

و روح حقير، كورمال، كورمال راه حقير را انتخابي مي كند

و در اين بين، دشت هاي مه آلود گسترده اند

و ديگر مردمان در اين دشت ها مي روند و مي آيند.

اما در برابر هر انساني راهي بزرگ آغوش باز كرده است

و نيز راهي حقير

و هر كسي خود تصميم مي گيرد در چه راهي قدم بگذارد.

داشتن دو دست و يك دهان و دو چشم انتخاب تو نبوده است.

والدين تو نيز نقشي در طرح پيكر تو نداشته اند.

ولي اگر نيك بنگري، همه چيز جفت آفريده شده است.

نخست چشمها، منخرين بيني، گوشها،

نيمكره چپ و نيمكره راست مغز،

دست چپ و دست راست و پاها

بطن راست و چپ در قلب

اما درست در مركز صورت شما عضوي قرار دارد كه

منفرد و تنهاست:

دهان و زبان

از اين يگانگي مي توان به پيامي خاص رسيد:

بايد دوبار ديد تا يك بار سخن گفت

بايد دوبار انديشيد و دوبار شنيد تا يكبار دهان گشود

بايد دوبار كار كرد تا يك بار حرف زد

بايد دوبار نفس كشيد تا يك بار سخن گفت.

با نگاه به چشمانت،

مي توانم بگويم كه قلبت در صلح و آرامش است يا نه.

گاه كساني را مي بينم كه مسرت از قامتشان موج مي زن،

و در چشمان آنها مي تواني خلوص را ببيني.

اگر خواهان سكوت اذهان خود هستيم

چشمان را به سكوت فراخوان.

دوچشمانت را بكار گير تا در نيايش بهتر تو را ياري كنند.

+ نوشته شده در ساعت 12:53 توسط tanha |

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار اتظارت تا سحر گاه
شبي همپاي پيچك ها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

 تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل رابه چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را

 به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من نگفت
توو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياي غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مقل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه باريدي و رفت ي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدي در عجيبي ست
و يادم هست تو يك بار اين را
ز يك ديوانه پزسيدي و رفتي
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مثل غنچه خنديد و رفتي
 دلم گلدان شب بو هاي رويا ست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
تمام بغض هايم مثل يك رنج
شكست و قصه ام در كوچه پيچيد
ولي تو از صداي اين شكستن
به جاي غصه ترسيدي و رفتي
 غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
بروي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار من نشتي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من مي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارن را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويند گل ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
 نمي داني كه من ن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر از تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بي قراري
دل من را كشانيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي
 

+ نوشته شده در ساعت 22:55 توسط tanha |

دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي نه مهربوني
 منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
ديشب كه داشتم فكرام و مي كردم
ديدم با تو تلف شده جووني
يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم
عاشقو بايد از خودت بروني
چه شعرايي من واسه تو نوشتم
 تو همه چيز بودي جز آسموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني ؟
يادت مي اد روي درخت نوشتي
 تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
 گفتي به هيچ كس نمي رسوني
 حالا بيار عكسامو تا تموم شه
 اگر كه وقت داري اگه مي توني
 نگو خجالت مي كشي مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه مي ري الهي
واست تلافي نكنه زموني

+ نوشته شده در ساعت 22:53 توسط tanha |

..دوست خوب داشتن بهتر از تنهايي وتنهايي بهتر ازبا هر کس بودن است..

اي دوست دلت هميشه زندان من است آتشكده عشق تو از آن من است آن روز كه لحظه وداع
من و توست آن شوم ترين لحظه پايان من است


اي کاش همراه خودت خاطراتت را هم مي بردي من مانده ام و مرور زجرآور آنها اي کاش همراه خودت گردش روزگار عمر من را هم مي بردي اي کاش هنگام رفتن تو؛ساعتها هم از حرکت مي ايستادند اي کاش همراه رفتن تو زمستان هميشه جاويد مي ماند تا آمدن بهار را شاهد نباشم اي کاش هنگام رفتنت گنجينه خاطرات را مي سوزاندي و يا لااقل همراه خودت دل و حواس از من مي بردي تا قادر به مرور آنها نباشم ولي افسوس...!؟تکرار روزهاي قشنگ ديدار در نبود تو چه دردناک است.
تنها شاهد اشک هاي شبانه ام همين صفحه سفيد و جوهر سياه است هرگز نخواستم چشم نامحرم اين لحظه هاي ناآشنا وفروريختن اشک را بر گونه هايم ببيند هميشه بالش سکوت را زير سر هق هق تنهايي ام گذاشتم تا کسي صدايم را نشنود اما تو , تو که از گريه هاي پنهاني من باخبري چه کنم گاهي همين گريه هاي گهگاه جاي خالي تو را در غربت لحظه هايم پر مي کند

هر چند قلبم براي اقامت تو کوچک است اما پيوسته مهمان من باش