هر
دوست که دم زد زه وفا دشمن شد
هرپاک روی که بودتر دامن شد
گوییند که شب آبستن واینست عجب
کو مرد ندید از چه آبستن شد
برای تنهایی
اي ماه غزلهاي عاشقانه ي من! سلام...
سلام به كسي كه مثل هيچكس نيست...مثل هيچكس!
و تنها كسيست كه دل به ياد او ترانه مي گويد
و آنچه را كه در دل مي تپد برايش واگويه مي كند
د فتر دل منو ورق بزن تا ببيني
يه نفر هست كه دلم هميشه تو فكر اونه
يه نفر كه اسم اون هميشه اول دفتر شعراي منه
يه نفر كه هيچكس مثل اون نيست واسه من
يه نفر كه تا مياد مي پيچه عطر مهربونيش توي دلم
يه نفر كه تا ميام بهش بگم دوسِت دارم...اون ميگه:" دوست دارم"
يه نفر كه براش مي نويسم:
دوباره اشك هاي من... توي لحظه ي غم و غروب
به جان من نرو... ودرهاي عشق را به هم نكوب
دوباره واژه هاي من... روي د فتر دل و سكوت
ببين دل عاشقم را كه بيتاب نشسته رو به روت
دوباره غصه و غزل ... دوباره عشق ِ بي محل
دوباره درد ِ عاشقي ... دوباره بوي رازقي
دوباره ياد ِ تو را كرد ه ام ...
دوباره دلتنگ شد ه ام...
دوباره غصه از شعرم روييد...
دوباره دل ِ مريم ِ شعرم گرفت...
دوباره چشم هاي غزلم خيس اشك شد...
دوباره بي تو ام هنوز...
دوباره...
صدايم را بشنو از كوچه پس كوچه هاي تنهايي
منم غريبه با تمام آن ستاره هاي بالايي
صداي مرا كه نشسته در شعرهاي رويايي
مرا بخوان به ياد شعر لحظه هاي تنهايي
مرا كه شب هنگام روي خلوت ترين ستاره ها مي نشينم
و در ياد تو سكوت مي كنم
غمي عجيب در دلم... باز جوانه مي كند
كسي ميان بي كسي... تو را بهانه مي كند
براي درد عاشقي... تو را ترانه مي كند
بي تو...
تنها ترين سرود ه ي غم ها منم ولي
زيباترين قصيد ه ي رؤيا تويي هنوز
خسته ترين صداي نفس ها منم ولي
عاشق ترين نگاه ِ آشِنا تويي هنوز
هميشه در تنهايي هايم به يادت شعر مي گويم...
همان شعري كه بي تو در آن هميشه غمگينم...هميشه بي تابم...
همان شعري كه بي تو براي تو مي خوانم!
آسمان آبي خيال من پر از ستاره هايست كه از من دورند
و هر چه دست دراز مي كنم دورتر مي شوند
تويي يك ستاره از خيال من...
اي خوب ِ مهربان من... تو هماني كه هميشه در رؤياهايم بود
اينك كه تو را در دنيايم يافته ام و با خو د به لحظه هايم آورد ه ام
چگونه بي تو از رؤياهايم سفر كنم؟
نمي دانستم كه آمد ن من آشفتگي خيال و پريشاني دلت را سبب مي شود
كه اگر مي دانستم
در آسمان آرزوهايم از دور به تماشايت مي ماند م اي ماه مهربانم!
و در حسرتت با اشك ِعشق سر مي كرد م و به اين آرزو اميدوار مي ماند م
كه روزي در بهشتي كه باغ زيبايي هاي خداست بيابمت و با تو باشم
تو كه تنها آرزوي روزگاران ِ دنياييم بودي
نمي دانستم كه عشق با دل چه ها مي كند... و هر روز بيشتر از ديروز حسش مي كنم
و غم ِلحظه هايم افزونتر مي شود!
كاش خداي آرزوهايمان... دل ِ تنهايمان را تنهاتر نخواهد!
خط به خط اين شعرهايم را با اشك برايت مي نويسم
و تمام اينها همان حس پاك و زيبايست كه به تو دارم و هرگز جز اين
از خداي احساسم نخواسته بود م...اما نمي دانم چرا غمي كه در لحظه هايم مي آيد
بيشتر از عشق مي شود
دوستت دارم از زمين تا آسمان...
چگونه بگويم از عشق تو حذر مي كنم؟
ميان اينهمه غربت نگاه تو
مخواه كه بگويم از تو گذر ميكنم!
امٌا...
چگونه مي توانم پريشاني دل مهربانت را تاب بياورم
وقتي كه آنگونه پريشاني و اينگونه دوستت دارم...
اگر من نيز آشفتگي ديگري از روزگارت مي شوم...تحمل ماند ن برايم سخت است
هر چند كه رفتن بي تابترم مي كند اما آنقدر دوستت دارم كه هر چه بگويي
به روي چشم خواهم پذيرفت
هر شب كه به باغ مهرباني خدا مي روم به ياد توام
وبا دستاني كه هميشه به ياد تو رو به آسمان است برايت دعا مي كنم
شايد لحظه اي مرغ آمين از كنار من نيز گذر كند...
اي الهه ي عشق!
تو را قسم به اين چشمان پر آب
به عشقم كه هست همچو مهتاب
به اين دل ِ بي قرار و بي تا ب
الهي دعايم بكن مستجا ب
نكند كه اين حس عزيز و ناب
برود ز پيشم ، بشود در خواب
و اين نامه را به دست فرشته ي عشق مي سپارم و او را به شهر احساست بدرقه ميكنم
پشت سرش آب مي ريزم تا زود از تو برايم جواب بياورد...
مهربانم! دوستت دارم به همان اندازه اي كه به آن بي نهايت مي گويند
همون خداي مهربون
همون خداي آرزوهامون نگهدارت